تبليغاتX
من و مهربونم

آرام آرام سال 90 هم از راه مي رسد. هميشه در آستانه سال نو حس غم و شادي را باهم دارم. دروغ نباشد سهم غم بيشتر است. وقتي سال، نو مي شود آشكارا گذران عمر را حس مي كني و نگران مي شوي نكند سرمايه عمر را چنان كه بايد خرج نكرده باشي! از طرفي هزار اميد و آرزو براي سال جديد در سر مي پروراني و از باد بهاري مست و گيج مي شوي. بهار جادو مي كند. اغواگر است و دل آشوب!

اما سال 89 با همه شادي ها و رنج هايش براي من سال خوبي بود. سرشار از حس حضور خداي بزرگ و مهربان در زندگيم. تمام اين سال دستم به درگاه رحيمش دراز بود و استمرار سلامت همسرم را از آن مهربان محض مي خواستم و بزرگ بخشنده چه زيبا آرزوي مرا برآورد. ممنونم خداي بي مانندم.

خداي مهربان سال 90 را براي تمام آدم هايي كه به كرامت و مهر تو چشم دارند مبارك گردان. بيماران را شفا ده، فقرا را بي نياز گردان و قلب ها را لبريز از شادي نما. آمين


+ نوشته شده توسط آساره در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 و ساعت 12:35 |

من همیشه از لحاظ دوست و همکار خوش شانس بودم خدا رو شکر. همیشه دوستای خوبی دور و برم بودن که لحظات شادی رو باهاشون داشته و دارم. درحال حاضر هم تو اداره دو تا همکار ماه دارم که اصلا رابطه مون مثل همکارای ادارات دولتی نیست و بیشتر تو سرو کله هم می زنیم.مثل سه تا دوست و همکلاسی . یعنی از صبح تا عصر هر و کر خنده از این اتاق به هوا بلنده و شدیم مایه تعجب تمام پرسنل! همین روزاست که یه تذکر جانانه از حراست نوش جان کنیم .  آخه اینجا همه عبوس و بی حال هستند و ما یه وصله ناجوریم دیگه!

دیروز قرار شد بریم واسه تولد راحله خرید کنیم . من و رقیه قرار گذاشتم که راحله رو هم با خودمون ببریم و مثلا به این بهانه که من می خوام خرید کنم یه چیزی براش بخریم و شنبه بهش بدیم. آقا این رقیه این قدر آی کیو بازی درآورد و تابلو کرد که شک ندارم راحله فهمید. مثلا من می خواستم خرید کنم رقیه به طریق تابلویی به راحله می گفت راحله این خوبه؟!!! دست آخر هم وقتی که خرید کردم رقیه می گفت من پول همرام هست من میدم!!! من حالا هی تو سر خودم می زدم که نه من کارت می کشم. تازه بدتر از همه خانوم فروشنده همینکه نیم ستی که خریده بودیمو تو جعبه گذاشت رقیه می گه خانم میشه کادو کنید؟ خلاصه راحله که هیچ اگه آمیب هم اونجا بود می فهمید که واسه اون داریم خرید می کنیم.

امروز هم راحله جون یه دسته گل خیلی خیلی قشنگ واسم خریده چون امشب شب سالگرد ازدواج من و مهربونه. راحله به طرز وحشتناکی سخاوتمند و مهربونه.

ممنونم راحله عزیزم

ممنونم خدای خوبم به خاطر دوستای خوبی که سر راهم گذاشتی.

+ نوشته شده توسط آساره در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389 و ساعت 9:57 |

اين روزا بد جوري دلم هواي ني ني داشتن كرده. يه حس ترس و اشتياق با هم تو وجودم هست. ترس از بارداري و زايمان و دردسر هاي بچه داري و اشتغال از يه طرف و ميل به مادر شدن از طرف ديگه داره تو دلم وول مي زنه. به هر حال با وجود شيمي درماني مهربون نمي دونم چقد طول بكشه اما از اون جايي كه خدا رو دارم مي دونم تحققش حتميه.

اين روزا خيلي درگيريهاي ذهني و روحي واسم پيش اومد. درگيريهاي مادرشوهرانه!!!!!! داشتم ديوونه مي شدم. البته فعلا كه آرومم اما دلم خيلي ازش گرفته و اصلا نمي تونم ببخشمش. از طرفي هم واسه مهربون ناراحتم كه اين وسط داره عذاب مي كشه. مي دونين چرا نمي بخشمش واسه اينكه بهش حالي كنم كه رفتارش خيلي زننده است . آخه اگه به روي خودم نيارم و انگار نه انگار طرف اصلا نمي فهمه كه كاراش چقد غير منطقي و غير طبيعيه. من هم تصميم گرفتم ديگه باهاش هيچ رقمه ندار نشم. شايد اين روش جواب بده و بتونه زبونش و كنترل كنه و ديگه حرف و نجويده پرت نكنه به قلب آدم.

اين هم از بخش هاي خاله زنكي اين پست. اما خدا وكيلي خوش به حال مردا. اصلا از اين مصيبت ها ندارن. من كلا به اين نتيجه رسيدم كه محبوب قلبها شدن و خوب بودن واسه مردا خيلي خيلي راحت تره تا خانم ها. شما مي گيد نه؟

+ نوشته شده توسط آساره در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389 و ساعت 13:37 |

امروز نمي دونم بالاخره آخر شعبانه يا اول رمضان. هر چي كه هست من و مهربون باهم روزه گرفتيم و رفتيم به استقبال مهموني خدا.

تقريبا يه سال از فهميدن عود كردن بيماري مهربون مي گذره. پارسال درست تو همين ماه بودكه بيماريش متاستاز داد و دنيا آوار شد و روي سرم ريخت. با زبون روزه تو اتاق انتظار شيمي درماني چقد اشك ريختم و خدا خدا كردم. خداي خوبم هم مثل هميشه دستمونو گرفت. گرماشو احساس كرديم و مهربونم به بهترين وجه  اون دوران تلخ رو پشت سر گذاشت.

حالا كه دارم مي نويسم گريه امونم نمي ده. يه حس دلتنگي و خوشحالي باهم دارم. خوشحالم كه خدا رو داريم. كه ما رو ميفهمه . مي دونه من نمي تونم رنج كشيدن عزيزم و ديگه تحمل كنم. مي دونه و نمي ذاره ديگه رنج بكشه، ديگه رنج بكشم.

خداي عزيزم با يه عالمه نياز امسال دارم پا مي ذارم توي مهمونيت . دلم از اين قرصه كه "با كريمان كارها دشوار نيست" مي دونم كه الان داري به من با لبخند مهربونت نگاه مي كني اي "نزديك تر از رگ گردن" به من!

دوست دارم خداي خوبم.

ممنونم به خاطر همه ساپورتي كه تا به حال از من و خانوادم كردي.

مهرتو ازمون دريغ نكن!


+ نوشته شده توسط آساره در چهارشنبه بیستم مرداد 1389 و ساعت 16:35 |
براي مرحله دوم مشاعره پنج شنبه گذشته باز رفتم استوديو ضبط. يه خورده مراحلش فرق كرده بود اما چيزي كه فرق نكرده بود بي برنامگي تهيه كننده، گرماي استوديو ،اخلاق گند مجري و سطح جوايز بود! مجري آقاي دكتر آذر هستش اينجا مخصوصا اسمش و ميارم تا همه بدونن پشت اون لبخندهاي ژكوندي كه از تو تلويزيون مي ببينن چه شخصيتي خوابيده.به هر حال زدو من اول شدم. عصر پنج شنبه باهام تماس گرفتند و گفتند كه مرحله بعد شنبه (يعني امروز) ساعت 11 هستش. ازشون درمورد نحوه برگزاري اين مرحله سوال كردم آقاهه گفت توي يك قسمت بايد شعري كه مي خونيد بگيد از چه شاعريه؟ چه قالبيه و چه سبكيه! و تو يه قسمت ديگه هم بايد يه شاعر انتخاب كني و تنها از اون شاعر شعر بخوني!! با خودم گفتم ياللعجب اين آقاي دكتر كه ازرق رو سياه معني مي كنه چه جوري مي خواد يه همچين مراحلي رو داوري كنه؟!!

امروز كه رفتم سرضبط ديدم كه هيچ كدوم از اون چيزايي كه آقاي تهيه كننده فرموده بودند تو بازي نبود! جالب اينجاس كه بهش مي گم شما اين طوري گفتين مي گه : ما يه چيزي به شماميگيم تا بعد كه شما مي آييد اينجا با يه سطح آسونتري روبه رو بشين!!!!!!!!!! يعني تو رو خدا استدلالو حال كردين؟  من كه انگشت گرفته بر دهن موندم شما رو نمي دونم.

ازمسابقه بگم كه ديگه حالم از شعرايي كه مي خوندم و ديگران مي خوندن به هم مي خورد. اساسا برنامه هاي مشاعره رو اگه ديده باشين مي بينين كه 80 درصد شعرايي كه خونده مي شن ابيات خاصي هستن كه هييييييي توي همه برنامه ها تكرار مي شن . حالا شما درنظر بگير كه تو يه مدت كوتاه شما هي بري و اين شعراي تكراري رو بگي و بشنوي. اصلا حوصله نداشتم ادامه بدم . آقاي آذر هم كه ضد حال محض بود. دو بار پيش اومدكه من زنگ و مي زدم بعد صبر مي كرد بعدي كه زنگ و مي زد نوبت رو مي داد به اون (وا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) تا دفعه دوم من دادم دراومد و برنامه رو قطع كردم گفتم چرا اين كارو مي كنين؟ بعد از اين اعتراض محكم از پشت صحنه يكي گفت حق با شماره 3(يعني اينجانب) مي باشن.

مخلص كلوم دردسرتون ندم كه سوم شديم و از دور مسابقات الحمدلله حذف گرديديم وگرنه فردا بايد مي رفتم واسه مرحله بعدي. نگين گربه دستش به گوشت نمي رسه و از اين حرفا ها واقعا خوشحالم كه تموم شد. در كل تجربه خوبي بود . شكر مي كنم كه اين موقعيت برام پيش اومد و تونستم بعد از مدت ها حافظه ام رو يه محك جدي بزنم اما ديگه واقعا قضيه داشت هجو مي شد.  چيز جديدي برام نداشت و اخلاق مجريش هم خيلي اذيتم مي كرد. اين محفل به جاي اينكه لبريز از انرژي مثبتم كنه، بار منفي داشت برام . حتي اون روزاييكه برنده بيرون مي اومدم .

حالا يه مدت مي خوام از شعر فاصله بگيرم تا اين دل به هم خوردگي هام خوب بشه!

+ نوشته شده توسط آساره در شنبه دوازدهم تیر 1389 و ساعت 14:35 |

آقا ما اين مشاعره هه رو روفتيم.جاتون خالي يه استوديو داغون توي دانشگاه تربيت مدرس بود. حالا تو تلويزيون مي بيني فكر مي كني چه قدر همه چي عاليه! يه اتاق عجيب كه يه سري پله فلزي  رو بايد مي رفتي بالا تا واردش بشي.بعد از كلي معطلي گريم شديم . گريم كه چه عرض كنم شده بودم شبيه روح . بعدش رفتيم واسه ضبط. من اصلا از قوانين حاكم بر مسابقه اطلاع درستي نداشتم . چون فقط يه روز ،يه كوچولو برنامه رو ديده بودم  اما بقيه شركت كننده ها خيلي پرسابقه بودن، چند باري شركت كرده بودن و كاملا مي دونستن چي به چيه. توي زماني كه منتظر نشسته بوديم تا نوبتمون بشه يه كم اطلاعات جمع كردم و فهميدم كه اي دل غافل همچين مشاعره مشاعره هم نيست و يه قرو فرهايي داره. مثلا همونجا بايد يه بيت شعر از خودت مي گفتي كه يك كلمه خاص كه مجري مي گفت توش باشه!!! يا يه غزل بخوني از حفظ و بعد بگي چرا اين غزل رو حفظ كردي . يا سه بيت شعر از شعراي ديگه مي خوندي كه همون كلمه خاصي كه براش شعر در وكردي توش باشه.خلاصه كلي بهم استرس وارد شد كه بابا اين ديگه چه جورشه؟ اما خدا كمك كرد و خودم و جمع و جور كردم بالاخره از پسش براومدم.

البته بماند كه مجري برنامه كلي هواي يه كدوم از شركت كننده ها رو داشت كه از قضا آقا همشهريشون بودن و اصفووني! و بدين وسيله حرص ساير شركت كننده ها رو درآورد و خود آقاهه هم بماند كه چقدر موجود حرص درآري بود اما بالاخره برنده شدم.[آيكون خواهش مي كنم. استدعا دارم و از اين جور حرفا]

حالا بگم از جوايز. به همه شركت كنندگان يه عالمه قرآن دادن! يك قرآن سه جلدي+ يك كتاب سوره انعام+ كتاب جزء 30+ كتاب آشنايي با قرآن!!! خلاصه الان همه شركت كنندگان با فراغ بال مي تونن تو خونه هاشون هيات برگزار كنن. به نفرات اول و دوم هم يك سكه دادن . از اين سكه هايي كه طرح كورورش دارن.

ديشب شب تولد مهربون هم بود و من سكه رو به ايشون تقديم كردم.


+ نوشته شده توسط آساره در چهارشنبه دوم تیر 1389 و ساعت 16:5 |

ديشب با مهربون داشتيم دنبال خونه مي گشتيم كه يه هو موبايلم زنگ خورد. شماره ناشناس بود واسه همين فكر كردم از يكي از اين بنگاههاست كه باهاشون تماس گرفته بوديم. گوشيو دادم به مهربون تا جواب بده. اما متوجه شدم كه با خود من كار داره. گوشيو گرفتم يه آقايي از اونور خط احوالپرسي كرد و گفت از شبكه آموزش صدا و سيما تماس مي گيره . اولش برق سه فازم پريد. با خودم گفتم چيكار كردم كه اينقده مشهور شدم من؟!!  اما بعدش كه گفت از طرف برنامه مشاعره هستش يادم افتاد كه يه دفعه كه اتفاقي اين برنامه رو ديدم، جو زده شدم و پيامك فرستادم كه مي خوام توي برنامتون شركت كنم و حالا نتيجه اين شد كه امروز بعد از ظهر مي رم واسه ضبط.

قديما يعني وقتي دبيرستاني بودم يد طولايي تو مشاعره داشتم به طوري كه هيچ كس نمي تونست شكستم بده اما خيلي وقته از اون دوران مي گذره و نمي دونم الان تو چه وضعيتي هستم. به هر حال فكر مي كنم محك خوبي باشه. به قول يه آدم خوب (فكر كنم جبران خليل جبران!)

"زندگي كن و بگذار هر ممكني پيش آيد"

+ نوشته شده توسط آساره در سه شنبه یکم تیر 1389 و ساعت 8:51 |
ديشب مطالعه كتاب 1984 نوشته جورج اورول رو تموم كردم. كتاب خيلي جالبيه در باره يه حكومت كاملا ديكتاتوري(البته منظور نويسنده تمام حكومت هاي ديكتاتوريه). جايي كه در اون آدما جرات فكر كردن ندارن و بزرگترين جرم جرم انديشه هستش. مردم در همه حال در حال كنترل هستن حتي توي خونه هاشون تله اسكرين هايي هست كه برنامه هاي حزب رو پخش مي كنه و در عين حال خونه هاي مردم رو هم  كنترل ميكنه و به هيچ وجه خاموش شدني نيستن. خوراك و خواب مردم همون جوريه كه حزب دستور مي ده. عكس هاي ناظر كبير (رهبر حزب) توي تمام شهر به درو ديوار چسبيده با اين جمله كه "ناظر كبير تو را مي نگرد". وجود هميشگي يك دشمن كه گاه شرقاسيه هست و گاه اروسيه و حزب هميشه در حال جنگ با يكي از اين دشمنان و اتحاد با ديگري است و همواره هم پيروز!
نكته قابل تامل كتاب اعترافات كسانيه كه به خاطر مخالفت با روش هاي حزب يا به جرم انديشه دستگير مي شوند و در جريان بازجويي هاي و شكنجه ها به انواع و اقسام جنايات نكرده اعتراف كرده سپس يا آزاد مي شن يا تبخير! و كسي كه تبخير مي شه جوري از صفحه زندگي و حتي تاريخ زدوده مي شه گويي هرگز وجود نداشته. تمام اطلاعات فرد از تمام اسناد پاك مي شه. حتي اگر اسمش توي روزنامه 10 سال پيش هم اومده باشه اون روزنامه پس از حذف اون نام مجددا چاپ و آرشيو مي شه.اين طوري هيچكس نمي تونه ثابت كنه كه اون شخص روزي وجود داشته!! همين طوره تحريف تاريخ و اصولا تاريخ چيزي نيست جز خواست اكنون حزب.
جريان جالب و آشناي ديگه اي كه توي كتاب وجود داره برگزاري هر روز مراسم دو دقيقه اي نفرت هستش كه توي اون مراسم مردم تمام وجود به دشمن كنوني حزب (كه البته جوري وانمود مي شه كه اين دشمن هميشه تنها دشمن حزب بوده طبق همون اصل تاريخ كه در بالا اشاره شد) دشنام بدن  و از ناظر كبير حمايت كنن. همچنين وجود هفته نفرت كه يك هفته درسال هست هم جالب توجه هستش .

يكي دو جمله از كتاب رو كه خيلي برام جالب بود اينجا نقل به مضمون مي كنم:
اگر قوانين كوچك را رعايت كني مي تواني قوانين بزرگ را زير پا بگذاري!
ديكتاتوري به وجود نمي آيد تا از انقلاب حراست كند بلكه انقلاب مي شود تا ديكتاتوري به پا گردد!


+ نوشته شده توسط آساره در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389 و ساعت 8:37 |

خاله من بعد از بيست سال كه خدا نخواست بهشون ني ني بده بالاخره رفتن از پرورشگاه يه فرشته كوچولو واسه خودشون آوردن تا خونشون بوي بهشت بگيره. من هم كه بعد از دو ماه و نيم تونستم يه سفر دو روزه برم  شهرستن و  خانوادم رو ببينم اونجا اين خبر رو شنيدم  و خداييش خيلي هم ذوق كردم. گويا تو همون روزا بچه رو آورده بودن جوري كه خيلي ها هنوز نمي دونستن. آقا ما هم كه مهمون داشتيم و اصلا نفهميديم كه اون دو روز كي گذشت. حالا بهم خبر رسيده كه خاله خانم از اينكه من بهشون زنگ نزدم يا نرفتم ببينمشون شاكي شدن و گفتن كه وقتي اون(يعني من) رفته سر كار من(يعني خاله!) اونقده خوشحال شدم كه نگو و فوري بهش زنگ زدم اونوقت اون (يعني من) يه زنگ نزد!

منو نمي گي يعني دود از گوشام بلند شد. نمي دونم از خودخواهيمه يا حق دارم كه يه ذره هم بهش حق ندادم. هر جوري فكر مي كنم مي بينم تو اون دو روز من هيچ رقمه وقت نداشتم از وقتي هم كه اومدم تهران  چنان سرم شلوغ شده كه يادم رفته خودم كيم چه رسد به خاله. تو ذهنم بودكه دفعه بعد كه برم ولايت برم ديدن بچه اما امان از اين گله و شكايتا كه داره منو رو قوز ميندازه. جالبه اين خاله تا حالا هميشه پيام آور صلح تو فاميل بود اما انگار زنانگي اش با آوردن اين بچه تشديد شده و به صف خاله خانباجي ها پيوسته.

چه مي شه كرد!!

+ نوشته شده توسط آساره در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389 و ساعت 14:8 |

خدا رو شكر تعطيلات خوبي رو گذرونديم. اونجوري كه فكرم مي كردم من دست و پام بسته شه و نتونم با خانوادم باشم نشد. دوستامون خيلي راحت بودن و خونواده من هم همين طور واسه همين راحت تو راحت شدو همه چي خوب پيش رفت.

پنج شنبه صبح از تهران حركت كرديم و حوالي 3 رسيديم خونه مامان اينا. ناهارو خورديم و اونا رو فرستاديم استراحت كنند و من هم شروع كردم به فك  زدن . غروب رفتيم توي شهر و گشت زديم و جاذبه هاي شهر رو با هم ديديم. شام هم خواهر برادرا اومده بودن خونه مامان اينا و دور هم خوش گذشت. جمعه رفتيم باغمون كه خارج از شهره. يه چيزايي كه واسه ما خيلي عادي بود واسه مهمونامون خيلي هيجان انگيز بود. اين باعث شده بود من هم بيشتر از مناظر لذت ببرم! بردمشون توي سياه چادر عشايراي اونجا و بع بعي ها و مرغ و خروسا حسابي سر كيف آوردنشون. يه خورده هم آقايون توي استخر باغ شنا كردن و عصري برگشتيم خونه. شام هم رفتيم خونه خواهرم. روز شنبه بعد از ناهار راه افتاديم سمت تهران. البته راهمون و كج كرديم سمت آبشار بيشه تا مهمونا آبشار رو هم ببينن بعد اومديم تهران . ساعت 1.30 شب رسيديم خونه.

 در كل خيلي بهمون خوش گذشت. مناظر هوس انگيز، موجهايي كه باد توي گندم زارهاي سبز و زرد ايجاد مي كرد، دشتايي كه جز صداي پرنده توشون صدايي به گوش نمي خورد همه كافي بودكه آدم دو روز تعطيلات و خوش باشه.

ممنونم خدا كه اين همه زيبايي رو آفريدي و وسيله دركشون رو به ما عطا كردي. ممنونم خدا جونم

+ نوشته شده توسط آساره در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389 و ساعت 12:58 |